۶

اصفهان در جان

مخروبه کبوترخانه قدیمی ورزنه

از برج دل کندم و تصمیم گرفتم کم کم مسیر آمده را برگردم و دوباره به زمین برسم! البته پیش از رسیدن به زمین دواره از سمت غرب قلعه به یکی از برج های دیده بانی نزدیک شدم. این برج تقریباً سالم بود. نیم طبقه نداشت اما سقفی گنبدی شکل داشت و رواق های هم اندازه و درون هر رواق هم طاقچه ای قرار داشت.

خلاصه به زمین برگشتم و در جستجوی دوستان محوطه قلعه را جستجو می کردم و خوب می دانستم در این مکان هزار تو یافتن آن ها حتی با موبایل هم کار آسانی نیست. مسیری را که پیش از این در حال قدم زدن در آن بودم را ادامه دادم و ناگاه متوجه شدم که محوطه قلعه به پایان رسیده است و به دیوار های جدیدی رسیدم که دیگر خارج از محوطه قلعه بودم. خواستم برگردم و در درب ورودی قلعه منتظر همسفران باشم، اما گاهی مهم است که از کدام طرف بر می گردید!!؟ اگر من در آن لحظه به سمت راست برمی گشتم تا به سمت درب ورودی قلعه برگردم اتفاق خاصی نمی افتاد اما داستان از همین جا شروع شد که من به سمت چپ برگشتم و ناگهان حس کردم در موقعیت متفاوتی از آنچه که درون قلعه تجربه کردم هستم! درست چند متر آن طرف تر از محدوده ی اتمام قلعه تلالؤ نور خورشید بر روی آب روان رودخانه کوچک پشت قلعه چشم نوازی می کرد. این رودخانه به دلیل نزدیکی به قلعه به هیچ عنوان حتی از بالای برج ها هم پیدا نبود. فضای کاملاً متفاوتی با درون قلعه داشت؛ آب خوردن دم جنبانک ها و سایر پرندگان،‌ درخشندگی و صدای آب روان، درختچه های آن سوی رودخانه و بوته نی های این سویش کاملاً عکس محیط ساکت، خشک، متروک و ویران درون قلعه بود. در مسیر شمال به جنوب رودخانه نیز دوباره کبوترخانه های قد برافراشته پیدا بودند. آرامش خاصی داشت حضور در کنارش، نمی دانم شاید از خشک و سرد و غمبار بودن محیط درون قلعه بود که حیات اطراف رودخانه اینقدر به دل می چسبید. تنها فرد گروه که رودخانه را دیده بود، بودم و به طبع عکس هایی که از محیط رودخانه می گرفتم می توانست برای سایرین نیز ارزشمند باشد. به سختی از رود دل کندم و به سمت قلعه برگشتم. عکس آخرم درون قلعه از پیرمرد نابینای ژنده پوشی بود که شاید زیر آفتاب یا سایه نشستن دیگر برایش توفیری نمی کرد و زیر لب آواز نامفهومی می خواند و سعی می کرد با دستان خویش تکه ای نان خالی که احتمالاً تنها قوت ظهرش بود را بردارد و بخورد. خیلی دوست داشتم کنارش بنشینم و با او کمی صحبت کنم اما دیر شده بود؛ همه منتظر من بودند و به قول زنده یاد قیصر امین پور ناگهان چه زود دیر می شود!

پس از حرکت از روستای قورتان راهی شهر تاریخی ورزنه شدیم. نزدیک ظهر به ورزنه رسیدیم. پیش از عظیمت به سوی اقامتگاهمان بازدیدی داشتیم از پل تاریخی ورزنه که پس از سال ها هنوز هم سینه ی زاینده رود را می شکافد و خوشبختانه آنقدر سالم مانده که بتوان روی آن قدم زد. حین سیاحت زاینده رود و پل خشتی ورزنه که به روایتی آخرین پل خشتی احداث شده بر روی زاینده رود است اولین زن چادر سفید ورزنه ای حین عبور از روی پل فلزی که در فاصله ۵۰۰ متری از پل خشتی ساخته اند در مقابل دیدگانمان ظاهر شد. پیش از این تعریف چادر سفید پوش های ورزنه را که بر خلاف اکثر نقاط ایران از چادر مشکی استفاده نمی کنند را شنیده بودم و به همین دلیل پس از رویت اولین چادر سفید ورزنه دچار هیجان خاصی شده بودم! چادری کاملاْ سفید، بدون گل و نقش و البته کمی ضخیم، درست عکس زنان و دختران بندرعباس و بوشهر که از چادرهای تیره گلدار اما نازک استفاده می کنند.

هنگام ظهر به اقامتگاهمان که یک اقامتگاه خشتی بومی اما با امکانات مدرن در ورزنه است می رسیم. اقامتگاهی با نام دلنشین خانه خشتی چاپاکر. آقای خلیلی که خود یک ورزنه ای است بانی راه اندازی این خانه زیبا است؛ آن حوض دل انگیزش، آن دار و تخت چادر بافی اش، آن چاه و چرخش، آن تنور نانش و آن اسباب پخت و پز، روشنایی و کشاورزی قدیمی اش مرا به دوران کودکی ام می برد. و به راستی آیا آرامش و ایمانی که در خشت و گل هست، در نماهای براق و رنگارنگ کامپوزیتی هم هست!؟ این خانه واقعاْ زیباست و از باز سازی یک خانه قدیمی و با کمترین تغییرات به چنین شمایلی رسیده است. آقای خلیلی تمام این خانه را اصیل می خواسته و شاید همین بوده که با نهایت سلیقه برای پیدا کردن درب های کهنش اصفهان را زیر رو کرده و حتی برای پرده های خانه از پرده های هندی خانه های قدیمی ورزنه بهره جسته است. هنگام ورود به خانه تابلویی به زبان پهلوی ساسانی دیده می شود با این مضمون : مالی مالی دی کی یه حسّی چاپاکر خاشمبی، به معنای خیلی خیلی به خانه خشتی چاپاکر خوش آمدید!

پس از صرف ناهار استراحت کوتاهی می کنیم. طبق برنامه به دیدن باتلاق گاوخونی و سیاه کوه یا کوه سیاه گاوخونی می رویم. هر دو بسیار به ورزنه نزدیک هستند، حدود ساعت ۴ بعد از ظهر به سیاه کوه می رسیم. واقعاً سیاه سیاه است این کوه کوچک. از ماشین پیاده می شویم و من به چشم انداز اطرافم می نگرم و در جستجوی باتلاق گاوخونی ام. از دوران مدرسه که با نام گاوخونی آشنا شده بودم همیشه آرزو داشتم این مقصد نهایی زاینده رود را ببینم و اکنون داشتم برای دیدنش لحظه شماری می کردم.

 

اشتراک گذاری، ماندگاریست ...

دیدگاه ها

پاسخ دادن به کیومرث طالبی داریان لغو پاسخ


:o :coffee: :P O:) ;) :shoot: :thumbs: :) :D -.- :cry: :devil: :beer: ^^ |) x( <3 :( B) :/