۶

اصفهان در جان

مخروبه کبوترخانه قدیمی ورزنه

درون جاده ایستاده ایم. در یک سوی جاده کوه سیاه با فاصله ی ده ها متری از کنار جاده پیداست و در آن سوی جاده تا چشم کار می کند زمینی خاکستری رنگ و بی آب و علف و در ظاهر کاملاً مرده که در برخی نقاطش رسوبات نمکی مانند شوره زارها خود نمایی می کند. شهرام به عنوان لیدر گروه ما را دور خود جمع می کند. ابتدا به آن سوی جاده و سیاه کوه اشاره می کند و در مورد این کوه آتشفشانی توضیحاتی می دهد از جمله اینکه سنگ های بدنه ی این کوه در واقع همان سنگ پاهایی است که ما در حمام هایمان داریم و البته جالب اینجا بود که این سنگ پا ها در دو رنگ یافت می شد؛ سیاه و اخرایی. سپس شهرام به این سوی جاده اشاره می کند، به همان منطقه بی آب و علف و برایمان می گوید متأسفانه این خاک ها و رسوباتشان تنها چیزی است که از باتلاق گاوخونی به جا مانده است! گروه متحیر می شود، چشمانم به آن بیکران خاک منزجر کننده خیره می ماند و بغز گلویم را می گیرد. آرزویی با دیدن یک زمین سرد، بد رنگ و بدون آب داشت در ما می مرد؛ آرزوی دیدن گاوخونی.در سال های پیش بارها تصاویر پرندگان مهاجر به باتلاق گاوخونی را دیده بودم و در ذهن خودم تجسم می کردم حیاتی را که با حماقت بشریت خشکانده شده بود. باد سردی می وزد، شهرام می گوید شال و کلاه کنید تا درون محوطه خشک باتلاق پیاده روی کنیم و تا جاییکه بتوانیم جلو برویم و به آب برسیم. اما کدام آب!؟ آیا واقعاً آبی در کار است؟ همه پشت سر شهرام حرکت می کنیم و قدم در خاک بی جان و ناهموار باتلاق می گذاریم. با هر قدم کفش کمی در خاک فرو می رود و البته در برخی نقاط در گلی نسبتاً خشک و بسیار چسبناک.

پس از حدود ۱۰ دقیقه پیاده روی از دور تلألوی کوچکی پیداست که در واقع نقطه ی اتصال زاینده رود به گاوخونی است. به پیاده روی ادامه می دهیم و پس از حدود نیم ساعت در پیش رو خط نازک آبی رنگی را می بینیم که در حال پیشروی بر سطح خاک خشک خاکستری رنگ باتلاق است. نزدیک تر که شدیم درخششی شبیه به یک سراب داشت! هیجان به گروه بازگشته بود و همه سریع تر قدم بر می داشتند تا خود را به آب برسانند و بالاخره به آب رسیدیم. آنچه که از دور فکر می کردیم باید کمی عمیق باشد تنها یک لایه ی چند میلیمتری از آب ابتدای بستر باتلاق بود که شدت وزش باد آن را به سمت کوه سیاه هل می داد. لغزش سریع آب در اثر وزش باد بر سطح خاک بی جان بسیار زیبا بود.

تنها چند دقیقه کنار آب روان می مانیم، کفش هایمان را به آب می رسانیم،به کفش هایم می گویم آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش، عکس یادگاری می گیریم و برمی گردیم.

باید سریعتر حرکت می کردیم تا دستی هم به سیاه کوه برسانیم. آفتاب داشت غروب می کرد. باد شدیدتر شده بود، شاید همینکه آب اندک زاینده رود را دیده بودیم کمی از خستگی راه کم کرده بود ولی در حین پیاده روی به سمت سیاه کوه ناگهان متوجه صحنه ای می شویم که در جا میکوبمان می کند طوری که خودمان و خستگی هایمان را فراموش می کنیم! فوق العاده است این صحنه! با خودم می گویم آه ای خدای من تصمیمت عوض شده و می خواهی پیامبر جدیدی را برای ما نازل کنی!؟ چشمانمان به سوی بستر اتصال زاینده رود به باتلاق است، درست آنجاییکه خورشید دارد غروب می کند اما واقعاً این دیگر چه غروبی است!؟ باید گفت بسیار زیباست، زیبا و غیر قابل وصف به گونه ای که می خواهی با نورش عروج کنی! درخشش خط نازک زاینده رود که اکنون همچون فلز گداخته ای سرخ شده، دیدنی است؛ هر چه زمان می گذرد آفتاب محو تر می شود و با هر قدمی که بر می داری دلت پیش غروب بیشتر می ماند. بالاخره به نزدیکی سیاه کوه می رسیم، زمین باتلاق در نزدیکی کوه پر از سنگ پاست و تصمیم می گیریم در آن شرایط صعب العبور که نمی توانی پاهایت را به راحتی روی سنگ پاها قرار دهی و سرعت باد در ارتفاع های بالاتر بیشتر می شود، خود را بالای کوتاهترین بلندی سیاه کوه برسانیم. آن بالا باد دیوانه وار می وزد، به عمرم چنین وزش باد شدیدی ندیده بودم، واقعاً به زحمت تعادل خود را کنترل می کردیم، بیش از دو دقیقه نتوانستیم دوام بیاوریم و فوری برگشتیم تا سوار ماشین شویم و به خانه خشتی چاپاکر برگردیم.

 

اشتراک گذاری، ماندگاریست ...

دیدگاه ها

پاسخ دادن به alireza لغو پاسخ


:o :coffee: :P O:) ;) :shoot: :thumbs: :) :D -.- :cry: :devil: :beer: ^^ |) x( <3 :( B) :/