۶

اصفهان در جان

مخروبه کبوترخانه قدیمی ورزنه

صبح روز بعد به گاوچاه می رویم؛ سیستم آبرسانی سنتی به زمین های کشاورزی که توسط حاج ابراهیم حیدری ورزنه ای احیاء شده است. برای آشنایی بیشتر با جزئیات و اصطلاحات گاوچاه اینجا را بخوانید. در ابتدای ورود به گاوچاه گاو کوهان دار و عظیم الجثه اش جلب توجه کرد. شوربختانه گاو درون قوچان یا گودال شیب دار نبود تا برایمان از چاه آب بکشد اما در عوض دوستان دست به دست هم دادند و درون قوچان رفتند و با هر زحمتی بود با کشیدن طناب متصل به چرخ چاه، خیک بزرگ و پر از آب چاه را از درونش بیرون کشیدند؛ بسیار متحیر گشتیم از این ابداع جالب مهندسی نیاکانمان! روی دیوارهای محوطه اقلام متنوعی از ابزارهای بسیار قدیمی کشاورزی و دامپروری وجود داشت که کاربرد بسیاری از آن ها را نمی دانستیم. همه چیز حساب شده است، حتی نحوه بستن طناب به گاو و بهره گیری از کوهانش تا نه طناب شل و رد شود و نه گاو زخمی. آب گاوچاه به مزارع کشت پنبه سرازیر می شود؛ چه آرامشی داشت نوازش پنبه ی چیده نشده.

پس از گاوچاه راهی ریگ سرای پشت شهر ورزنه می شویم. بیابانی فراخ با رمل های کوتاه و بلند. هوا سرد است و باد آزار دهنده. قدم در ریگ ها می گذاریم، از رمل های شنی بالا پایین می رویم و درخشش شن های مواج را نظاره گر می شویم. حرکت ریگ ها با نیرو و صدای باد گاهی تصاویر خاصی ایجاد می کند و گاهی به خاطر وزش روی سر و صورت آزار دهنده می شود. به بالاترین نقطه ی رمل ها که می رسیم فشردگی شن ها کم می شود و پا به راحتی تا بالای قوزک درون شن فرو می رود. کفش ها پر از شن های سرد می شود، آنچنان سرد که حتی گرمای بدن هم روی آن ها تأثیری ندارد و باعث بی حس شدن پنجه ها از سرما می شود. چند کیلومتر در طیف رنگی یکنواخت ریگ سرا پیاده روی می کنیم و در نهایت تصمیم می گیریم درون یک گودی و نزدیک به چند بوته و درختچه خشک اطراق کنیم.
به همت کیومرث خان طالبی که برای اولین بار افتخار همسفر بودن با ایشان را داشتم و همه جوره هوای تمام گروه را داشتند و همچنین سایر دوستان آتشی به پا می کنیم. بیشتر اعضای گروه از سرما روی زیراندازها نشسته و دور هم چمبره زده اند تا کمتر احساس سرما کنند در عین حال که به بازی و خوردن تنقلات مشغول می شوند. در این حین اما برخی را دل نشستن نیست و به رمل نوردی و شن بازی روی می آورند؛ من نیز دوست ندارم بنشینم و بازی کنم و خلوت کردن با ریگ سرا را به هر چیز دیگری ترجیح می دهم.

آتش که با همت کیومرث خان، احمد آقای نهاوندی یار، همسفر قدیمی و ولی نعمت ما، شهرام و مهدی پارسای عزیز، جان گرفته است رفته رفته از دور و نزدیک دوستان را به گرمای خودش فرا می خواند؛ من هم به جمع ملحق می شوم. مثل همیشه چای آتشی احمد آقا مهیاست، و من هنوز در عجب از استعداد خاص احمد آقا در سرو چایی بین تمام بچه های گروه با یک کتری و فلاکس کوچک هستم؛ کتری و فلاکسی که گویا همچون منشاء زمزم تمام شدنی نیستند! آرش میرزایی که از همسفران جدید ما در این سفر بود و دارای دکترای هوش مصنوعی از فرانسه هست از جیبش ده ها گردو در می آورد و می گوید بیایید گردو آتیشی بخوریم و سپس گردوها را درون آتش می اندازد. اولین بار بود چنین چیزی می دیدم اما ابتکار بسیار جالب و خوبی است آتشی کردن گردو، چرا که به راحتی پوستش جدا می شود و در هوای سرد حکم یک خوارکی بسیار گرم را دارد. خوردن گردو و چای و خرما به دور آن آتش به قدری دلپسند بود که با این معجون سه لیوان چای خوردم، آن هم چای احمد آقا که طعم ناب خودش را دارد.

ساعت از یک گذشته اما انگار کسی را میل به برپایی بساط ناهار نیست. دوباره هوس گشت و گذار در بیابان به سراغم می آید اما اینبار دوست دارم دورتر بروم هر چند در یک نگاه ابتدا و انتهایش چندان تفاوتی ندارد و به هر کجا که بروی همانچه را می بینی که در جایی که ایستاده ای می بینی. یک جهت را انتخاب می کنم و بالا و پایین رفتن از رمل ها دوباره آغاز می شود. کمی که جلوتر می روم ردپای بسیار کوچکی که تیرگی اش در شن های روشن به وضوح پیداست، نظرم را به خود جلب می کند. دوربین را آماده می کنم از ردپاها عکس بگیرم اما منصرف می شوم چون باطری دوربین رو به انتهاست و نمی خواهم ریسک کنم چون شاید صاحب این رد پاها را یافتم و قطعاْ ثبت تصاویر از موجودی زنده در بیابان بی آب و علفی که هر آنچه در آن می بینی خشکیده و مرده است و حتی مشاهده ی موجودی زنده آن هم از گونه ی پستاندار کوچک بعید به نظر می رسد، به قدری شگفت انگیز خواهد بود که بخواهی کل شارژ باقیمانده باطری را صرف آن کنی. ردپاهای تازه را دنبال می کنم و به بوته ای می رسم و ردپا تمام می شود؛ اما اینجا چیزی جز این بوته نیست. کمی دور بوته می چرخم و متوجه حفره ای در پای آن می شوم. آن جا باید خانه ی آن جانور باشد، کمی از بوته دور می شوم و چشم انتظار می نشینم تا شاید چیزی از حفره خارج شود. چند دقیقه می گذرد اما خبری نیست. مأیوس از یافتن یک جاندار در بیابان مسیر را ادامه می دهم. در بین راه باز هم همان جای پاها را می بینم اما خبری از جانوری نیست که نیست.

در حین راه رفتن در ریگ هایی که دیگر در پیمودنشان ماهرتر شده بودم متوجه تغییر زاویه خورشید و نزدیک شدن به غروب می شوم. زمان از دستم خارج شده است، ساعت ۴ شده بود، موبایل آنتن نداشت و تنهای تنها در رمل ها به پیش می رفتم. رنگ خورشید کم کم عوض می شود و سایه روشن های روی ریگ ها بسیار شدید تر و زیباتر؛ من هنوز حواسم جمع هست تا شاید موجود زنده ای بیابم، درختان ریگ سرا حس دلسوزی را تشدید می کنند، تمامی آن ها قامت خمیده ای دارند، آن قدر خمیده که تاج درخت به ریشه اش می رسد، گویی درخت برای دریافت قطره ای آب از زمین در حال التماس کردن است. در حین پیمودن راه ریشه های نازک این درختان که از زیر شن های روان پدیدار گشته اند و تا چند متر اطراف درخت دست درازی کرده اند بسیار جلب توجه می کنند.

هنگام عبور از گودال کوچکی وقتی به انتهای گودال می رسم درست در مقابل پاهایم شیٔ درخشان قهوه ای رنگی که نظرم را به خودش جلب می کند، به قدری کوچک است که برای بهتر دیدنش باید زانو بزنم. خدای من جستجو هایم بالاخره نتیجه داد! پس از کیلومترها پیاده روی در ریگ سرا بالاخره موجود زنده ای یافتم! یک سوسک کوچک مشابه و هم اندازه ی کفشدوزک ها، تنها همرنگ کفش دوزک ها نیست؛ تماماً قهوه ای و بسیار براق، انگار با واکس روغنی رویش را پولیش کرده بودند به هر حال هر چه که بود کشف روحیه بخشی بود چرا که فرضیه ی عدم وجود موجود زنده در ریگ سرا رد شد. حشره ی کوچک در حال تقلا برای شکافتن و رفتن زیر شن ها بود. پس از خداحافظی با این حشره که نامش را گذاشتم سوسک قهوه ای براق کوچک تصمیم می گیرم برگردم و به گروه بپیوندم. افق بیابان با پایین تر رفتن خورشید دیدنی تر می شود. زاویه کم نور در میان امواج متنوع شنی، تصاویر فوق العاده دیدنی را به وجود می آورد و واقعاً زبان قاصر است از توصیف این نظم و نظام در طبیعت. به هنگام برگشت در دامنه ی یک رمل حشره ای دیگری یافتم که البته زنده نبود و در واقع فقط پوسته اش در میان شن ها باقیانده بود، پوسته ای بسیار محکم که کاملاً شبیه پوست تخمه آفتابگردان بود!

هنگام بازگشت باد تقریباً قطع شده و از سرمای هوا کاسته شده بود و حین پیاده روی بلند ترین رمل ها را برای پیمودن انتخاب می کردم تا از بلندای آن ها افق زیبا را از پس تل ها و رمل ها که با غروب خورشید، زیبا و چند رنگ می شد نظاره گر باشم. مشاهده ی ردپاهایم که از دوردست ها پیدا بود هم انرژی بسیار خوبی را منتقل می کرد و از بلندی ها وسعت این ریگ سرا را به تماشا نشستن به سادگی هر انسانی را به حقارت خویش نزدیک می سازد. در حال لذت بردن از سکوت و شکوه بیابان هستم که ناگهان موبایلم زنگ می خورد! در همان لحظه لعنتی را نثار تکنولوژی می کنم و جواب می دهم؛ میثم است و می پرسد: گم شدی!؟ به او اطمینان می دهم که گم نشده ام و سریع حرکت می کنم تا به گروه برسم. پس از رسیدن به گروه با یک ظرف لوبیا و قارچ گرم از من پذیرایی شد و انصافاً به عمرم خوراک لوبیا و قارچ تا به این حد به من نچسبیده بود!

آتش همچنان روشن است. گروه دور آتش حلقه زده است. آخرین انعکاس نور خورشید در آسمان کویر در حال محو شدن است. ستارگان رفته رفته پر نورتر می شوند. دور آتش داوطلبانه آواز می خوانیم، البته به قول میثم تنها از میان آهنگ ها و اشعار فاخر! گاهی حس خوب شعر یا لحن آواز به قدری قوی است که گروه به صورت دسته جمعی آواز را زمزمه می کند و با شورش شور می گیرد. هوا کاملاً تاریک شده است. کوله هامان را جمع می کنیم و در تاریکی مطلق ریگ سرا تنها با نور چراغ قوه ها، هدلامپ ها و جی پی اس شهرام مجدداً چندین کیلومتر پیاده روی می کنیم تا به جاده برسیم، سوار ماشین شویم و به خانه چاپاکر دوست داشتنی برگردیم. این آخرین شبی است که در ورزنه می مانیم.

 

اشتراک گذاری، ماندگاریست ...

دیدگاه ها

پاسخ دادن به یزدان لغو پاسخ


:o :coffee: :P O:) ;) :shoot: :thumbs: :) :D -.- :cry: :devil: :beer: ^^ |) x( <3 :( B) :/