۶

اصفهان در جان

مخروبه کبوترخانه قدیمی ورزنه

در خانه خشتی آقای خلیلی، آلبوم عکسی قدیمی که آرشیوی از زیباترین عکس های ورزنه و جاذبه هایش در آن هست وجود دارد. در این آلبوم عکس مسجد جامع ورزنه با شمایل خاص خودش را دیده بودم و خیلی دوست داشتم این مسجد را از نزدیک ببینم. داستان جالبی دارد این مسجد ۶۰۰ ساله، مسجدی که بر باقیمانده ی بنای آتشکده ای از دوران ساسانیان توسط تیموریان بنا شده و پیش از رسمیت یافتن شیعه در دوران صفویه در اختیار اهل تسنن بوده و توسط ایشان مرمت شده و معمار و نقاش این بنا همان معمار و نقاش مسجد جامع اصفهان هست. صبح روز بعد باید پس از صبحانه به سمت اصفهان می رفتیم تا از آن جا به تهران بازگردیم پس فرصت ویژه ای برای دیدن مسجد جامع وجود نداشت و به ناچار باید صبح زودتر از دیگران بیدار می شدم تا بتوانم مسجد را ببینم و به موقع برگردم.

صبح روز بعد بدون داشتن هیچ گونه آدرسی به قصد دیدن مسجد جامع ورزنه، چاپاکر را ترک می کنم و غریبانه قدم در کوچه های نو و کهنه ی ورزنه می گذارم. نزدیکی خانه چاپاکر کبوترخانه ی بازسازی شده و با شکوهی وجود داشت. ابتدا کبوترخانه را برانداز می کنم، دربش بسته است و نمی توان داخلش را دید اما خوشبختانه ده ها متر آن طرف تر در مقابل همین کبوترخانه ی بازسازی شده مخروبه ای از یک کبوترخانه ی بسیار قدیمی درون خرابه ای قرار دارد. برای اینکه بتوانم تجسم بهتری از داخل کبوترخانه داشته باشم به سوی آن مخروبه می روم تا جزئیات یک کبوترخانه برایم ملموس تر شود.

پس از دیدن کبوترخانه ها به راهم درون کوچه ها ادامه می دهم. از چندین رهگذر در طول مسیر که تمامی آن ها هم مسن هستند آدرس مسجد جامع را می پرسم و به خوبی راهنماییم می کنند. مسیری کمی پر پیچ و خم شده بود و در تمام مسیر مجبور شدم برای خودم نشانه بگذارم تا گم نشوم. در طول مسیر بافتی از خانه های قدیمی و نوساز در کوچه ها پیداست. ظاهراً تمامی خانه های قدیمی متروکه هستند. برخی از خانه های قدیمی را هم کوبیده اند و به جایشان دارند بناهایی با میلگرد و بتن می سازند. برخی از خانه های قدیمی بسیار باشکوه هستند و بادگیرهای بزرگی دارند. مسیر کمی طولانی می شود اما سرانجام به مسجد جامع میرسم. در نگاه اول بسیار آسیب دیده به نظر می رسد. فکرش را هم نمی کردم اینقدر زیاد دچار نقص و تخریب باشد. بخش عظیمی از کاشیکاری ها از بین رفته به خصوص در طاق های رواق های داخل مسجد و سطح بیرونی گنبدش. اما با همین وضعیت هم پیداست که این مسجد با چه ذوق و سلیقه ی دلنشینی ساخته شده است. در گنبد و مناره ی آن بیشتر از آجر استفاده شده و سپس از کاشی های آبی رنگ جهت ایجاد طرح های اسلیمی در زمینه ی آجری رنگش استفاده شده و به دلیل تفاوت رنگ عمیق طرح های کاشی دار و آجرهای زمینه حتی با وجود تخریب زیاد نقش های اسلیمی و کاشیکاری ها بسیار زیبا جلوه می کنند. مناره ی بلند مسجد در عین سادگی خیلی باشکوه است. اما واقعاً متعجب بودم که چرا در یک کشور اسلامی باید مسجدی با این خصوصیات اینگونه به حال خود رها شود و باز این پرسش برایم به وجود آمد که تفاوت اصلی سازمان گردشگری و میراث فرهنگی و هویج چیست!؟ زمان کم است و باید سریع برگردم. پس از توقفی کوتاه در شبستان کوچک مسجد قصد خانه چاپاکر را می کنم. بیرون از مسجد مرد میانسالی در خیابان اصلی به دیوار تکیه کرده است. نزدش می روم و پس از سلام و احوالپرسی، او از تاریخچه مسجد برایم می گوید. هنگام خداحافظی از او چشمم دوباره به مناره ی بلند مسجد جامع می افتد و سوراخ های بزرگ نامنظم اطرافش برایم جلب توجه می کند، از او می پرسم این سوراخ های اطراف مناره برای چیست؟ می گوید این ها جای گلوله های توپ افغانی هاست! لحظه ای شوکه می شوم اما بلافاصله تکه ی فراموش شده ای از تاریخ دوباره به خاطرم می آید، راست می گفت، صفویه را افغان ها سرنگون کرده بودند.

آخرین بخش سفرمان با خداحافظی از ورزنه با تمام خاطرات خوب و به یاد ماندنی اش آغاز می شود. به اصفهان می رویم و قرار بر این می شود که تنها یک ساعت در میدان نقش جهان گشت و گذاری داشته باشیم، ناهار بخوریم و سوغات تهیه کنیم و بعدش هم که حرکت به سوی تهران. بعد از ۱۲ سال دوباره در نقش جهان قدم می گذارم. هیچ چیز تغییر نکرده است؛ درشکه ها همچنان رانده می شوند، تازه عروس دوماد ها عکس یادگاری می گیرند، داربست های حرمسرای عالی قاپو، مسجد شاه و سایر ابنیه هنوز سر جایش هست! فروشگاه های صنایع دستی اطراف میدان هم هنوز دلبری می کنند. به مسجد شیخ لطف ا… می رویم. خوشبختانه راهنما با دیدن جمعیت زیاد ما به سویمان می آید و از اعجازهای این شاهکار معماری تاریخ بشریت می گوید! از رموز آیه های نگاشته شده بر دیوارهایش و ارتباطش با طلوع و غروب خورشید، از مواد و مصالح به کار گرفته شده در این بنا و از طاوسی که صدها سال است در زیر گنبد چند رنگش نشسته است و دم بلندش را در طول روز باز و بسته می کند! به عالی قاپو می رویم. از پله هایی که بر دیوارهای کثیفش حماقت مردمی که صدها سال است به آن ها از شرق و غرب فرهنگ بی فرهنگی خورانده شده است، حک شده است بالا می رویم. می رسیم به طبقه پنجم، آنجا که در صحنش حوضی با فواره ای خاموش تا ابدیت خواهد داشت، آن جا که هیاهیوی نقش جهان و گنبد محسور کننده ی مسجد شیخ لطف ا… را با لذت بیشتری می توان تماشا کرد.

در میدان نقش جهان دوست صمیمی کیومرث خان، جناب آقای مهندس میریان که ساکن اصفهان هستند به گروه ما اضافه می شود و ما را برای ناهار به صرف بریانی مخصوص اصفهان دعوت می کنند. با مهمان نوازی صمیمانه آقای میریان، پایانی فوق العاده برای این سفر رقم می خورد چرا که تمام اعضای گروه برای اولین بار طعم بریانی اصفهان را می چشند و برای ما صرف این غذا تجربه ای کاملاً جدید و جذاب بود؛ بدین ترتیب پایان این سفر به یاد ماندنی در رستوران اعظم اصفهان رقم می خورد و پس از صرف ناهار راهی تهران می شویم.

سپری شدن سه روز در اصفهان و گذر از نقاطی که تو را برای جستجوی اصالتت به تکاپو می اندازد می تواند نزدیک شدن به تهران را بسیار سخت کند. به عوارضی تهران -قم نزدیک می شویم و حال من بسیار خراب است از این نزدیک شدن تدریجی به پایتخت؛ از جان و دل می خواهم به تهران نزدیک نشوم! آری، هر آنکس که سفری اینچنین به سرزمین اصول و عقاید پاک که از درون هوای روح بخشش اراده های راستین کهن را یادآوری می کند، داشته باشد، هنگام نزدیک شدن به شهر تهران سخنی جز مصداق آیه ی إن الانسان لفی خسر به ذهنش خطور نمی کند و از تکرار مداوم این مفهوم سخت دلش می گیرد.

این سفرنامه را تقدیم می کنم به تمامی همسفران خونگرم و مهربانم که در سراسر سفر همچون عضوی از یک خانواده بزرگ برای بهتر برگزار شدن اتفاقات سفر از هیچ کوششی دریغ نکردند و به طور ویژه تقدیم به دو دوست خوب و عزیزم، حمزه و میثم عزیز که پس از دوران دبیرستان یا دورانی که همیشه مسیر مدرسه تا منزل را قدم زنان در کنار همدیگر طی می کردیم، دیگر قدم زدن سه نفره مان را تجربه نکرده بودیم، تا رخداد همین سفر با برکت، که سبب تجدید خاطرات سه دوست قدیمی شد.

 

سه دوست قدیمی - حمزه، امید و میثم

 

اشتراک گذاری، ماندگاریست ...

دیدگاه ها

پاسخ دادن به فرهاد لغو پاسخ


:o :coffee: :P O:) ;) :shoot: :thumbs: :) :D -.- :cry: :devil: :beer: ^^ |) x( <3 :( B) :/