۳

من و شمع؟

ناهار امروز رو رستوران بودم، چون یه مقدار دیر رفته بودم رستوران خالی بود و من تنها مشتریش بودم تا اینکه چند دقیقه ی بعد یک زوج هم اومدند.

چون بار دوم به اونجا می رفتم، اینبار بیشتر تحویلم گرفتن. تنها گارسون این رستوران یک پسربچه ی تپل و بامزه ی ۱۰، ۱۲ ساله است که بعد از یک دقیقه از نشستنم، نوشیدنی و دستمال کاغذی رو برام آورد ( چیزی که دفعه قبل چند دقیقه طول کشیده بود) بعد از جیبش یک فندک درآورد و خواست شمع روی میز رو روشن کنه ( کاری که دفعه قبل نکرده بود! ) تا فندک رو دیدم گفتم: نیازی نیست.

اما اون فندکش رو روشن کرد و برد به سمت شمع! اینبار بلندتر گفتم: نه، خوبه همینجوری … اما اون کار خودش رو کرد و شمع رو روشن کرد، شمع شعله ور شد و من تا دستش رو برداشت، فوتش کردم و خاموش شد!

بعد تو چشاش نگاه کردم و لبخند زدم. حین غذا خوردن همش تو این فکر بودم نکنه طفلی از این حرکتم ناراحت شده باشه؟ غذا که تموم شد رفتم حساب کنم.

کنار صندوقدار بود، نگاش کردم، پرسیدم: خاموشش کردم ناراحت شدی؟

صورت تپلش قرمر شد ! و سرشو انداخت پایین و با یه خجالتی گفت: نه این چه حرفیه.

سرشو که بالا آورد یه چشمکی بهش زدمو گفتم : ایشالا هر وقت که دو نفری اومدم هر چند تا شمع که خواستی روشن کن؛ بعد نیشش تا بناگوش باز شد.

اشتراک گذاری، ماندگاریست ...

دیدگاه ها

پاسخ دادن به آباندخت لغو پاسخ


:o :coffee: :P O:) ;) :shoot: :thumbs: :) :D -.- :cry: :devil: :beer: ^^ |) x( <3 :( B) :/