۱۷

گذاری پربار از سرزمین خوزستان

تپه ماهورهای رامهرمز (در مجاورت رودخانه جراحی)

هر چه بیشتر از اهواز فاصله می گیریم هوا غبارآلود تر می شود. به نزدیکی سوسنگرد می رسیم. فضای اطراف سرسبز تر و پر درخت تر می شود و در عین حال خاک آلودتر. به قدری خاک آلود که می توان نامش را فاجعه نامید. تمام بومیانی که در طول سفر دیدیم از این طوفان های شن شکوه داشتند و می گفتند مگر این خاک و شن به تهران برسد که کسی بخواهد برای ما کاری بکند و من اندوهگین از این که پس از جنگ حتی هوا را هم از این مردم محروم گرفته اند و در این مملکت بی خیالان کس را خیال مردم خوزستان نیست.

به روستای بردیه می رسیم و برای اولین بار مضیف را می بینیم. معماری بسیار جالبی دارد مضیف. توسط میزبان به داخل مضیف دعوت می شویم و برای من اندرونی مضیف بسی جذاب تر از بیرونش بود. بساط آتش حاصل از ذغال چوب و ظروف سنتی آماده سازی و سرو قهوه خوری در مرکز مضیف به سادگی پس از ورود جلب توجه می کند. دور آتش حلقه می زنیم و میزبان شروع به توصیف بنای مضیف و همچنین مراسم اصیل قهوه خوری عرب ها می کند؛ نام های ظروف آماده سازی و سرو قهوه برایم جالب است : محماس، گم گم و دله. جالب بود که رسم این بود که کلیه مهمانان به دلیل افزایش پیوند برادری تنها با یک فنجان چینی باید قهوه را میل می نمودند. جالب بود که تا چهار مرحله میهمان می توانست درخواست قهوه کند و این مراحل عبارت بودند از : الهیف، الضیف، الکیف و الضیف و تا زمانی که میهمان فنجان خالی شده اش را تکان نمی داد این مراحل باید یکی پس از دیگری سپری می شد. من به عنوان اولین شخص مراحل الهیف و الضیف را پشت سر گذاشتم و پس از من دیگر دوستان نیز طعم این قهوه را که باید حتماً فنجانش در دست راست گرفته می شد را چشیدند. برای ناهار نیز به صرف نان برنجی محلی، خرما، تخم مرغ و برخی مخلفات دیگر دعوت شده بودیم که این نیز تجربه ی جدیدی برایمان بود. در حیاط خانه ای که میزبانش بودیم درخت کنار پر محصولی بود و این اولین بار در عمرم بود که درخت کنار را می دیدم و طعم خوش آن را می چشیدم. در خصوص بنای مضیف هم جالب ترین نکته این بود که در ساخت آن از متر استفاده نشده و تنها یک نی از جنس همان نی هایی که تنها مصالح ساخت مضیف هستند، شاخص اندازه گیری در ساخت مضیف بوده است.

شهر بستان و گشت و گذار در منطقه امّ الدبس یا میش داغ مقصد بعدی ما پس از ترک روستای بردیه بود. پیش از ترک سوسنگرد تابلوی روستای دهلاویه را می بینیم؛ پل شناور ما بین سوسنگرد و بستان را می بینیم و به سختی می توان باور کرد این مسیر ساکت و آرام روزگاری میزبان صدای شکلیک تانک ها و انفجار نارنجک ها بوده است. اولین توقف برای پرنده نگری مان نیز در همین مسیر صورت می پذیرد. دسته ای از گاوچرانک ها می بینیم، تنی چند از همسفران دانشجوی محیط زیست هستند و یا در دوره های تخصصی پرنده نگری شرکت کرده اند و بحث هایشان با دکتر نظامی مرا بیشتر به جزئیات پرندگان علاقمند می کند.

سر انجام به امّ الدبس در منطقه میشداغ می رسیم. روایت امّ الدبس هم جالب است؛ امّ الدبس یا مادر شیره خرما نامی است که برمی گردد به داستان محموله ی زهر آلود یک تاجر عرب که پس از متوجه شدن در خصوص مسموم بودن محموله اش افرادی را می فرستد تا از ورود محموله به ایران جلوگیری کنند و این افراد در منطقه فعلی امّ الدبس خود را به کاروان می رسانند و محموله شیره خرما را تخلیه می کنند. مکان عجیب و مرموزی است؛ از یک سو نیمی از آن را طبیعت سرسبز و جنگل های کهور تشکیل می دهد و نیمی دیگرش را ریگ زاری فراخ. حتی ریگزارش هم عادی نیست چرا که به دفعات درونش درختان برگ سوزنی، انواع گل ها و گیاهان سرسبز را دیدم. رمل هایش با ارتفاعی حدود ۱۰ متر بالاتر نسبت به منطقه جنگلی اش به اطراف امتداد یافته است. افسوس که جنگلش پر بود از زباله های تعطیلات آخر هفته و هوای اطراف جنگل هایش پر بود از غبار، که اگر اینها نباشد می توان گفت امّ الدبس یکی زیباترین مناظر طبیعی حال حاضر ایران است.اخیراً از دوستی شنیدم خوزستان در واقع معنی اش جایی است که خورشید به زیباترین شکل غروب می کند، و ما چنین غروبی را در امّ الدبس دیدیم؛ قرص خورشید بسیار بزرگ شده بود و به قدری بزرگ که توانستم محمد عزیز و سولماز بانو را درون آن قرار دهم و عاشقانه ای از این زوج مهربان و پر از شور و انرژی ثبت کنم.

هنگام عزیمت از بستان سری به هور هویزه در دشت آزادگان و روستاییان عربش می زنیم که مانند عشایر از چادر برای سکونت استفاده می کنند و دام های بسیاری دارند.

اینگونه گشت و گذار روز اول به پایان می رسد و جهت استراحت شبانه به اهواز بر می گردیم. شب با میل نمودن بستنی خوش طعم گاومیش که حاصل برد شرط محمد علی رضوانی شیرین سخن از مهدی جلال پور عزیز است، ادامه می یابد. برای شام متفق القول خیابان لشگرآباد اهواز را که هنگام ناهار تعریفش را از آقای گهستونی شنیده بودیم انتخاب می کنیم. وارد لشگر آباد می شویم. شنیدن موزیک شاد عربی با صدای بلند! و مغازه های به هم چسبیده و نورانی، دکه ها و چرخ های تزیین شده و چراغانی شده این خیابان را بسیار زیبا کرده است. قدم به قدم در خیابانی بلند بساط چند رنگ فلافل و کُبه و سمبوسه برپاست. گاری های فروش زولبیا و بامیه و باقلوا مانند ویترین جواهر فروشی می درخشند. تبلیغ کباب گنجشک را دیدیم اما خود کباب گنجشک را نه. لشگر آباد بسیار رنگارنگ، نورانی و چشم نواز است و قدم زدن در آن اشتها را باز می کند! بخواهم تشبیه کنم شاید شب فرحزاد تهران را بتوانم مثال بزنم اما لشکر آباد از فرحزاد نیز زیباتر، شاد تر و دلنشین تر است؛

پیش از خواب همه با علاقه در کلاس پرنده شناسی دکتر نظامی شرکت می کنیم، قرار فردا گشت و گذار و پرنده نگری در تالاب شادگان است و بی شک یادگیری در کلاس آقای دکتر پیش از چنین بازدیدی بسیار مفید می تواند باشد.

اشتراک گذاری، ماندگاریست ...

دیدگاه ها

  1. سلام امید جان
    دقیقا هنگامی که شما سفرتون رو به خوزستان شروع کردید من به همراه چند تا از دوستان نیز خوزستان بودیم..
    من هم مثل شما واقعا از سفر به این استان لذت بردم..آفرین به شما میگم برای ارائه ی این گزارش دقیق و جالب…موفق باشی. :flower:

    1. نویسنده

      هیچ عجیب نیست که این شهرها را ندیدی، من هم هنوز بسیاری از نقاط شهر خودمونو ندیدم به روایتی مرغ همسایه واسه ما همیشه غازه!

      اما واقعاً زیبا و دیدنی است استان شما :shake:

    1. نویسنده

      دروود بر شما،
      اختیار دارید قربان، اگر اطلاع رسانی به موقع شما نبود شاید حالا حالاها و آن هم بدین شکل کم نظیر خوزستان را نمی دیدم
      سپاسگذارم :flower:

    1. نویسنده

      سلام محمد جان،
      لطف داری برادر :flower: تمام زحمت ها رو شما و بانو کشیدید و این برنامه ریزی و همراهی خوب شما بود که تونستیم چنین سفری داشته باشیم :shake: :shake:
      به امید دیدار :flower:

    1. نویسنده

      دروود آقای گهستونی،
      خیلی خیلی سپاسگذارم نسبت به تمام محبتی که نسبت به بچه های انجمن یوزپلنگ ایرانی داشته و دارید و متشکرم بابت میزبانی خوبتان و تمام تلاشی که جهت معرفی و ماندگاری شهر و سرزمین خود به خرج داده اید :flower: :resp: :flower:

    1. نویسنده

      دروود علی آقا
      دوباره رفتم ویکی پدیا را دیدم؛ نکته ای که فرمودید کاملاً صحیح است اما جالب اینجاست هرچه در گوگل گشتم عکسی از شادروان اهواز نیافتم!!! :thinking: و به گونه ای تمامی صفحات به شوشتر منتهی میشه
      البته ما در حال حرکت ماشین خرابه های پل شادروان را دیده بودیم و آنگونه که در خاطرم هست آن خرابه های پل قدیمی اهواز بسیار مشابه همین عکسی است که مربوط به پل شادروان شوشتر است. سعی می کنم در اسرع وقت تصویر پل شادروان اهواز را بیابم و این مورد را اصلاح کنم.
      بسیار سپاسگذارم از نکته سنجی شما :resp: :flower:
      در سفر بعدی به خوزستان اگر توفیق همراه بود حتماً دیداری از شهرهای نادیده ی این استان خواهم داشت :beat:

  2. آقای امید ترابی عزیز……امیدوارم که از سفرتان به خوزستان لذت برده باشید و مردم خوزستان میزبانان خوبی برای شما بوده باشند…ضمن تشکر از لطف بی دریغ شما به خاک این خطه لازم دانستم که مطلبی را که در باره آثار ترکش های باقیمانده از جنگ بر تنه ساختمان قدیمی دانشکده ادبیات ذکر کردید تصحیح نمایم…
    این ترکشها آثار باقیمانده از جنگ ایران و عراق نیست بلکه مربوط به بعد از جنگ و عملیات تروریستی سازمان مجاهدین خلق و مربوط به اگر اشتباه نکنم سالهای ۷۴ یا همین حدود ها میباشد که به کشته شدن دست کم ۳ نفر از همشهریان اهوازیمان شد.
    با تشکر موید و پیروز باشید

    1. نویسنده

      دروود بر شما،

      سپاس از لطفتان :flower:

      تنها اطلاعاتی که در این خصوص یافتم حاکی از انفجارهای دهه ۸۰ اهواز بوده که در آن ها چیزی در خصوص بمب گذاری در مجاورت دانشکده ادبیات و علوم انسانی ذکر نشده و آن گونه که در اینجا ذکر شده این دانشگاه برای مدتی پایگاه فرماندهی شهید مصطفی چمران در دوران جنگ ایران و عراق بوده. همچنین در جستاری که از دوستان داشتم، بمب گذاری در مجاورت دانشگاه را تصدیق نکردند.

      باز اگر مرجعی سراغ دارید لطفاً اطلاع رسانی فرمایید.

      از توجه و دقت نظر جنابعالی بسیار سپاسگذارم

  3. حق با وحید است.
    در سال ۱۳۷۴ بنده دانشجو بودم و از نزدیک شاهد ماجرا بودم.
    پشت دانشکده ادبیات (سه گوش) اداره قدیم اطلاعات قرار داشت (جنب پل نادری)
    آن موقع منافقین هنوز حملات شهری و گسسته ای داشتند
    بعث عراق هم به منافقین کمک کرده بود تا با خمپاره به آن اداره بزنند
    محل ارسال خمپاره یکی از محلات اهواز بود
    و هدف آنها هم آن اداره مذکور بود اما خمپاره به خیابان جنب دانشکده خورد (روبروی اداره دارایی) و چند عابر را شهید و مجروح کرد و ترکش هایش هم در دیوارهای قدیمی و زیبای دانشکده به یادگار ماند
    (ربطی به انفجارهای دهه هشتاد هم نداره که خود داستانی مفصل دارد)

پاسخ دادن به ایران قبله عالم لغو پاسخ


:o :coffee: :P O:) ;) :shoot: :thumbs: :) :D -.- :cry: :devil: :beer: ^^ |) x( <3 :( B) :/