۱۷

گذاری پربار از سرزمین خوزستان

تپه ماهورهای رامهرمز (در مجاورت رودخانه جراحی)

پس از اتمام پرنده نگری در تالاب شادگان نوبت به رفتن به منطقه حفاظت شده دیمه در رامهرمز می رسد. می دانیم دیدن سایت آهو ها در رامهرمز یکی از رخدادهای پیش روست اما آنچه در رامهرمز تجربه کردیم خیلی خیلی بیشتر و پربار تر از سیاحت آهو های منطقه بود. پس از رسیدن به پاسگاه محیط بانی دیمه ناهار را در پاسگاه صرف می کنیم. دقایقی پس از ناهار هیئتی به محل پاسگاه می آیند.پس از دقایقی می فهمم جناب آقای شیرمحمدی ریاست محترم پاسگاه محیط بانی دیمه و همکارانش به ما و سایر محیط بانان مستقر در پاسگاه مستقر شده اند. آقای شیر محمدی پس از آشنایی با همسفران بسیار خرسند می شوند که در گروه ما اشخاصی هستند که رشته تحصیلی آن ها مرتبط با محیط زیست و جانور شناسی نیست اما اینچنین به حیات وحش علاقمند هست. رفته رفته آقای شیر محمدی روی صحبت را باز می کند و از نحوه ی تشکیل و تأسیس پاسگاه تا گرد آوری حیوانات درونش می گوید. پس از توضیحات ایشان راهی پرچین هایی می شویم که نقطه ی ابتدایی منطقه حفاظت شده محسوب می شود. هنوز چند قدمی بیش در امتداد پرچین دیدن تنها قوچ منطقه چشم ها را به خود خیره می کند. اولین باری بود که یک قوچ را از نزدیک می دیدم. چه رعناست این قوچ اصفهانی و چه ارتباط عمیقی دارد آن شاخ های بزرگش، با تاریخ و فرهنگ و هنر این سرزمین.

سرگرم دیدن حرکات قوچ هستیم که متوجه می شویم چیزی دارد به سمت ما می دود. باور کردنی نبود؛ یک آهوی کوچک ایرانی همچون سگی که به سمت صاحبش بدود در حال دویدن و رسیدن به ما بود. او مانند قوچ محتاط نبود و آنقدر دوید که به پرچین رسید. هیجان گروه را فرا گرفته بود، آقای شیر محمدی می گفت چون این آهو از بچگی توسط محیط بانان تغذیه و نگهداری شده و هیچگاه مادری نداشته به نحوی دست آموز بار آمده و از انسان نمی ترسد. شور و هیجانی ایجاد کرده بود این بچه آهو. چیزی نداشتیم برای خوردن به او بدهیم اما بارها پوزه اش از پشت پرچین به دست های ما که مشتی علف در آن بود رسید. لحظاتی در کنارش می ایستیم، به چشم هایش خیره می شوم … و اما چشم هایش … با خودم می گویم این چشم ها باید از جنس همان چشم هایی باشد که داش آکُل را گرفتار عشق مرجان کرد و کُشت.

باز هم جلوتر می رویم. آقای شیر محمدی دستش را سوی درختی دراز می کند و ما را متوجه غزال عربی (آهوی گواتر ار یا اوریکس) می سازد. به درخت نگاه می کنم. اولین چیزی که می بینم دو شاخ بلندی است که به آرامی بالا و پایین می رود، کمی دقیق تر می شوم و بالاخره تمام قد اوریکس را می بینم؛ چهارپایی که حتی در مستندهای تلویزیونی به ندرت دیده ام را داشتم از فاصله ای نزدیک می دیدم. یک جفت بودند که از قطر به ایران منتقل شده بودند به همراه تنها فرزندشان که همینجا در دیمه متولد شده است. در یک عبارت می توانم اینگونه توصیفش کنم : شاخ های شاخی دارد این آهوی درشت! بسیار باشکوه است این شاخ ها، هرچه از این حیوان زیبا عکس می گرفتم سیر نمی شدم.

مسیرمان تپه ای بود با شیبی ملایم که به تدریج در حال بالا رفتن از آن بودیم و کم کم به انتهای عرض منطقه حفاظت شده نزدیک می شدیم. محمد گائینی متوجه تجمع آهوهای معمولی شده بود که البته بسیار دور بودند اما با دوربین خرامان راه رفتن آن ها را نیز دیدیم.

به غروب آفتاب نزدیک شده ایم. طبق برنامه باید کم کم راهی تشکوه شویم، اما آقای شیر محمدی پیشنهاد دیگری برای ما دارد و از ما درخواست می کند تا ۵۰۰ متری به پیاده روی در تپه ها ادامه دهیم تا منظقه ای متشکل از تپه ماهورها برسیم؛ وی بسیار از این منظره تعریف می کند و می گوید ارزش دیدن را دارد تنها باید پیش از تاریکی به آنجا برسیم. محمد به عنوان سرپرست برنامه کاملاً مردد است که چه بگوید و البته حق هم دارد چون خودش هم نمی داند اگر پیاده روی شروع شود چه اتفاقاتی پیش رو خواهد بود و به چه میزان زمان خواهد برد. اما از اقبال بسیار خوب ما آقای شیرمحمدی راضی نمی شود که تپه ماهورها را ندیده، منطقه را ترک کنیم و برای همین ماشین خودش و پاسگاه را با راننده در اختیارمان می گذارد که بتوانیم در زمان کوتاهی از تپه های بالا رویم و منظره ی مورد نظر را ببینیم و بدین ترتیب لذت یک آفرود سواری با جیپ در دشت های رامهرمز نیز برایمان فراهم شد. از تپه ها بالا و پایین می رویم در طول مسیر چند چادر برپا شده ی عشایری را می بینیم اما توقف نمی کنیم و همچنان بالا می رویم و بالاخره به جایی می رسیم که بعد از آن پرتگاه است. آن سوی پرتگاه پیدا نیست؛ از ماشین پیاده می شویم و تا لبه ی پرتگاه به پیش می رویم؛ منظره ای که در پایین پرتگاه ها می بینیم حیرت انگیز است، در آن لحظه ایرانم را تحسین کردم به خاطر داشتن چنین چشم انداز چشم نوازی. تا چشم می بیند، تمام فضای پایین دره ها تشکیل شده از تپه ها و پستی و بلندی های بسیار کوچکی که با پوشش سبز جلوه گری می کند و گویی واقعاً انتهایی ندارند. آقای شیر محمدی بخشی را نشان می دهد که امتداد تپه ماهورها به رامشیر می رسد و سپس بخشی دیگر را نشان می دهد که به بستر رودخانه جراحی می رسد و فاصله ی رودخانه جراحی تا موقعیت ما به گونه ای بود که رودخانه حتی با چشم غیر مسلح هم قابل تشخیص بود. به غروب کامل آفتاب چیزی نمانده بود و واقعاً دل کندن از تپه ماهورهای رامهرمز بسیار سخت بود. باید به پاسگاه برگردیم و راهی تشکوه شویم. در مسیری برگشت شغالی را می بینیم، دوباره به عشایر می رسیم اما خودروی آقای شیرمحمدی اینبار توقف می کند و به تبعیت از او خودروی ما هم همینطور. پیاده می شویم. دو زن و یک کودک به سمت ما می آیند. یکی از زن های عشیره کودکی بر پشت بسته و بسیار از دیدن ما شاد می شود. هیچ گاه صدایش از ذهنم پاک نمی شود؛ با صدای بلند و توأم با شادی پشت سر هم با لهجه ای شبیه به بختیاری ها می گفت : خوش آمدی عزیزُم و با تمام خانم های گروه روبوسی گرمی می کند. ما را به چادرشان دعوت می کند، مهمان نوازی، صفا و صمیمیت بدون ریا از رفتارهای خودشان تا تمام اشیاء و احشام اطراف موج می زند و چه خوب است این ملاقات، به نظرم انسان شهر نشین باید هر از چند گاهی چنین ملاقات هایی را تجربه کند. زن عشیره می گفت ما اصالتمان به ایل قشقایی برمی گردد. از صحنه های به یاد ماندنی آنجا در ذهنم، رسیدن گله ی بزرگشان از چرا و پیشاهنگ بودن پیرترین بز گله در جلوی گله، لحظه ی پر شور آزاد کردن بره هایی که منتظر برگشتن مادرهایشان از چرا بودند و به محض نزدیک شدن گله، مادران صدای بره های خویش را می شنوند و خود را از گله جدا می سازند و بره ها هم دوان دوان برای خوردن شیر خود را به گوسفند مادر می رسانند. غروب سرخ رنگ افق رامهرمز نیز از چشم نواز ترین غروب هایی بود که تا به حال دیده بودم. هوا دیگر تاریک شده بود، مرد عشیره از چرا باز می گردد و پس از رسیدنش از همه آنها خداحافظی می کنیم. لحظه ی خداحافظی گم شدن یکی از کودکان عشیره همه را نگران می کند اما ما به ناچار باید حرکت می کردیم.

به پاسگاه محیط بانی دیمه برمی گردیم. آقای شیرمحمدی میزبانی اش را با دعوت به صرف چای پیش از حرکت به سوی تشکوه بیش از پیش به حد اعلا می رساند و همه ما از وی بسیار ممنونیم بودیم که چنین روز خوب و به یادماندنی را با میزبانی بسیار خوبشان رقم زده بودند. کمی برای رفتن به تشکوه دیر شده بود اما باز هم آقای شیرمحمدی راهی پیش رویمان گذاشت که خاطرمان آسوده باشد. او مسیر میانبری را از راهی خاکی برای رسیدن به مسیر مورد نظرمان جهت دسترسی به تشکوه پیشنهاد داد تا راهمان کوتاه شود و به این هم بسنده نمی کند و خودش به همراه یکی از همکارانش ما را تا بخشی از مسیر همراهی می کند؛ خاطرم هست در مورد مسیر خاکی که از آن می گذشتیم گفت این مسیر تا همین ۳ سال پیش هم کاملاً مین روبی نشده بود! به جاده ی اصلی می رسیم، از آقای شیرمحمدی خداحافظی می کنیم و با همکارشان مسیر را ادامه می دهیم. مسیر خیجه به ماماتین گردنه ای است و رفته رفته ارتفاع می گیرد. یکی از ابتکارات خوب آقای حیدری راهنمای محلی مان پیش از رسیدن به تشکوه این بود که حواس ما را برای دیدن تشکوه به سمتی از جاده معطوف کرد که تشکوه در آن سمت نبود و بعد به ناگهان گفت که حالا آن سوی جاده را نگاه کنید، صورتمان را بر گرداندیم و در آن ظلمات شب تابش نور آتش شعله های تشکوه بر محیط اطرافش واقعاً آرامش بخش و دلنشین به نظر می رسد. تا نزدیکی شعله ها پیاده می رویم و محمد گائینی تمام دغدغه اش اینست که مبادا بچه ها از کوه بالا بروند و شعله ای خاموش شود. خیلی که نزدیک می شویم بوی گوگرد کمی آزار دهنده می شود اما برخی از شعله هایی که در میان حفره ها آبی می سوزند بسیار خیره کننده هستند. یکی از علاقمندی هام همیشه این بوده و هست که پدیده آتشفشان فعال را از نزدیک ببینم اما واقعاً دیدن تشکوه هم یک تجربه ی غیر منتظره ی دوست داشتنی و منحصر بفرد بود.

تشکوه را ترک می کنیم، به رامهرمز بر می گردیم، شام می خوریم و بلافاصله راهی شوش و  منطقه حفاظت شده کرخه جهت استراحت شبانه می شویم.

اشتراک گذاری، ماندگاریست ...

دیدگاه ها

  1. سلام امید جان
    دقیقا هنگامی که شما سفرتون رو به خوزستان شروع کردید من به همراه چند تا از دوستان نیز خوزستان بودیم..
    من هم مثل شما واقعا از سفر به این استان لذت بردم..آفرین به شما میگم برای ارائه ی این گزارش دقیق و جالب…موفق باشی. :flower:

    1. نویسنده

      هیچ عجیب نیست که این شهرها را ندیدی، من هم هنوز بسیاری از نقاط شهر خودمونو ندیدم به روایتی مرغ همسایه واسه ما همیشه غازه!

      اما واقعاً زیبا و دیدنی است استان شما :shake:

    1. نویسنده

      دروود بر شما،
      اختیار دارید قربان، اگر اطلاع رسانی به موقع شما نبود شاید حالا حالاها و آن هم بدین شکل کم نظیر خوزستان را نمی دیدم
      سپاسگذارم :flower:

    1. نویسنده

      سلام محمد جان،
      لطف داری برادر :flower: تمام زحمت ها رو شما و بانو کشیدید و این برنامه ریزی و همراهی خوب شما بود که تونستیم چنین سفری داشته باشیم :shake: :shake:
      به امید دیدار :flower:

    1. نویسنده

      دروود آقای گهستونی،
      خیلی خیلی سپاسگذارم نسبت به تمام محبتی که نسبت به بچه های انجمن یوزپلنگ ایرانی داشته و دارید و متشکرم بابت میزبانی خوبتان و تمام تلاشی که جهت معرفی و ماندگاری شهر و سرزمین خود به خرج داده اید :flower: :resp: :flower:

    1. نویسنده

      دروود علی آقا
      دوباره رفتم ویکی پدیا را دیدم؛ نکته ای که فرمودید کاملاً صحیح است اما جالب اینجاست هرچه در گوگل گشتم عکسی از شادروان اهواز نیافتم!!! :thinking: و به گونه ای تمامی صفحات به شوشتر منتهی میشه
      البته ما در حال حرکت ماشین خرابه های پل شادروان را دیده بودیم و آنگونه که در خاطرم هست آن خرابه های پل قدیمی اهواز بسیار مشابه همین عکسی است که مربوط به پل شادروان شوشتر است. سعی می کنم در اسرع وقت تصویر پل شادروان اهواز را بیابم و این مورد را اصلاح کنم.
      بسیار سپاسگذارم از نکته سنجی شما :resp: :flower:
      در سفر بعدی به خوزستان اگر توفیق همراه بود حتماً دیداری از شهرهای نادیده ی این استان خواهم داشت :beat:

  2. آقای امید ترابی عزیز……امیدوارم که از سفرتان به خوزستان لذت برده باشید و مردم خوزستان میزبانان خوبی برای شما بوده باشند…ضمن تشکر از لطف بی دریغ شما به خاک این خطه لازم دانستم که مطلبی را که در باره آثار ترکش های باقیمانده از جنگ بر تنه ساختمان قدیمی دانشکده ادبیات ذکر کردید تصحیح نمایم…
    این ترکشها آثار باقیمانده از جنگ ایران و عراق نیست بلکه مربوط به بعد از جنگ و عملیات تروریستی سازمان مجاهدین خلق و مربوط به اگر اشتباه نکنم سالهای ۷۴ یا همین حدود ها میباشد که به کشته شدن دست کم ۳ نفر از همشهریان اهوازیمان شد.
    با تشکر موید و پیروز باشید

    1. نویسنده

      دروود بر شما،

      سپاس از لطفتان :flower:

      تنها اطلاعاتی که در این خصوص یافتم حاکی از انفجارهای دهه ۸۰ اهواز بوده که در آن ها چیزی در خصوص بمب گذاری در مجاورت دانشکده ادبیات و علوم انسانی ذکر نشده و آن گونه که در اینجا ذکر شده این دانشگاه برای مدتی پایگاه فرماندهی شهید مصطفی چمران در دوران جنگ ایران و عراق بوده. همچنین در جستاری که از دوستان داشتم، بمب گذاری در مجاورت دانشگاه را تصدیق نکردند.

      باز اگر مرجعی سراغ دارید لطفاً اطلاع رسانی فرمایید.

      از توجه و دقت نظر جنابعالی بسیار سپاسگذارم

  3. حق با وحید است.
    در سال ۱۳۷۴ بنده دانشجو بودم و از نزدیک شاهد ماجرا بودم.
    پشت دانشکده ادبیات (سه گوش) اداره قدیم اطلاعات قرار داشت (جنب پل نادری)
    آن موقع منافقین هنوز حملات شهری و گسسته ای داشتند
    بعث عراق هم به منافقین کمک کرده بود تا با خمپاره به آن اداره بزنند
    محل ارسال خمپاره یکی از محلات اهواز بود
    و هدف آنها هم آن اداره مذکور بود اما خمپاره به خیابان جنب دانشکده خورد (روبروی اداره دارایی) و چند عابر را شهید و مجروح کرد و ترکش هایش هم در دیوارهای قدیمی و زیبای دانشکده به یادگار ماند
    (ربطی به انفجارهای دهه هشتاد هم نداره که خود داستانی مفصل دارد)

پاسخ دادن به محمد گائینی لغو پاسخ


:o :coffee: :P O:) ;) :shoot: :thumbs: :) :D -.- :cry: :devil: :beer: ^^ |) x( <3 :( B) :/