۱۷

گذاری پربار از سرزمین خوزستان

تپه ماهورهای رامهرمز (در مجاورت رودخانه جراحی)

حس دیدن و گشتن در زیگورات چغازنبیل برایم بسیار مشابه با حس دیدن پاسارگاد و تخت جمشید بود؛ حس افتخار آمیخته با حقارت! باز هم چیزی بود که می گفت در ایران باستان چیزی بود که دیگر الان نیست، همانگونه که در مصر هم دیگر نیست و شاید … شاید … شاید صدها سال دیگر ورق دوباره برگردد! ما از همان اجدادی هستیم که قرن ها آقای دنیا بودند و پس، در نطفه ی ما این هست که دوباره آقای دنیا شویم و تاریخ روزی خودش همه چیز را به ما خواهد آموخت و هر آنچه را که از هویت امپرطوری بی مانند این مردم گرفته است دوباره به فرزندانشان بر می گرداند.

از محوطه باستانی چغازنبیل خارج می شویم و بلافاصله راهی شهر دزفول می شویم تا پس از صرف ناهار به اندیمشک برویم و با قطار ساعت ۱۵:۵۵ راهی تهران شویم. پس از وارد شدن به دزفول و پیش از رسیدن به مرکز این شهر آقای حیدری تقاضا دارد توقف کوتاهی در منطقه شمس آباد دزفول داشته باشیم تا پدیده خاصی را ببینیم اما هیچ توضیحی در مورد این پدیده نمی دهد. گروه بسیار خسته است و گرسنه اما بالاخره در شمس آباد در مقابل درب باغی توقف می کنیم! از درون ماشین چیز خاصی معلوم نیست، پیاده می شویم و نگاهمان به چند درخت خشک و سوخته ای جلب می شود که بسیار بلندتر از سایر درختان هستند و در بالای همه ی آن ها لانه ی پرنده ای است. ابتدا لانه ای خالی چشمم می خورد و کمی که سر می چرخانم پرنده ای بزرگ درون یکی از لانه ها می بینم؛ برایم باور کردنی نبود، اینجا باغ لک لک ها بود و شاید کسی از گروه به اندازه ی من از دیدن لک لک ها مشعوف نشده بود، چرا که لک لک این پرنده ی متین، زیبا و باوقار همیشه یکی از نوستالوژی های من بود؛ خاطرم هست وقتی کودک بودم یکی از آن ها را بر بام خانه ای در گیلان دیده بودم و پس از آن دیگر هیچ لک لکی ندیده بودم، حتی در باغ وحش! و اینک بعد از آن همه سال و این همه لک لک … بسیار زیبا بودند، به نظر می رسید هنگامه ی جفت گیری آن هاست چرا که برخی از آن ها در ارتفاعی بسیار بالا به صورت دایره ای پرواز می کردند و آن ها که پایین و روی لانه نشسته بودند با انجام حرکات نمایشی گویی سعی در جلب توجه جفتشان داشتند؛ دیدن این صحنه ها، بهترین لحظات پرنده نگری ام در سرزمین خوزستان و حتی در کل عمرم بود.

پس از توقف بسیار کوتاه در شمس آباد راهی مرکز شهر دزفول می شویم. در دزفول پل قدیمی بر فراز رود دز و همچنین خرابه های باقیمانده از عمارت آسیاب آبی در وسط رود به خوبی جلب توجه می کنند. از ساختار شهر پیداست که رود دز درون دره ای قرار دارد که بلند ترین نقاط اطراف این دره را هم اکنون تپه های حاوی خانه ها و جاده ها تشکیل داده اند. در پایین و بالای تپه ها آثار بسیاری از عمارت های مخروبه ی بسیار قدیمی پیداست. حتی در مسیر رود هم این آثار به وضوح دیده می شود، در یک کلام آثار تمدن از سر و کول این شهر می بارد. مشخص است جاهای خاص و دیدنی بسیار باید داشته باشد این شهر کهن، اما ما به دلیل کمبود وقت به صرف ناهار در رستورانی در مجاورت رودخانه نیلگون دز بسنده می کنیم و خستگی های سفرمان را به زیبایی، آرامش و تلالؤ امواج این رود کهن می سپاریم.

 

به آخرین لحظات گشت و گذار در خوزستان نزدیک شده ایم. بلافاصله پس از صرف ناهار راهی ایستگاه راه آهن اندیمشک می شویم. خاطرم هست تنها ۵ دقیقه پیش از حرکت قطار به ایستگاه رسیده بودیم و با تمام بار و بنه ای که داشتیم از ابتدای ورودی ایستگاه راه آهن تا خود قطار را دویده بودیم. قطار آماده ی حرکت بود و ما با استرس فراوان بالاخره به قطار رسیدیم و به عنوان آخرین مسافران قطار سوار شدیم. روز بسیار پر تحرکی را پشت سر گذاشته بودیم، قطار حرکت می کند. به راهروی قطار می آیم و پنجره را باز می کنم؛ خنکای هوای بیرون بر صورتم می وزد و ذهنم درگیر تمام لحظه هایی می شود که در کنار همسفران خوبم در خوزستان سپری کرده بودیم. از ابتدا تا انتها و از این یادآوری مکرر حس خوشایندی به سراغم می آید. در طول مسیر پیش از تاریکی هوا از دوکوهه رد می شویم، تپه های فراخ، سرسبز و بکر از یک سو و صخره هایی بسیار بلند و استوار که به فرم خاصی برش خورده اند و آثار فرسایش منحصر بفردی در خود دارند از سوی دیگر چشم ها را به خود خیره می کنند. دوباره به سراغ دوربینم می روم و از پشت همان شیشه تار و چرک آلود قطار سعی می کنم از این مناظر بی نظیر تصاویری به یادگار از این سرزمین فوق العاده سبز کنم. پدیده های طبیعی در طول مسیر بسیار باشکوهند. کوه ها و صخره هایی بلند، دره هایی عمیق و رودهایی خروشان در کنار دشت هایی زیبا و روستاهایی بسیار غریب که راه رسیدن برخی از آن ها به ایستگاه های بین راهی راه آهن پله هایی دست کنی است که افراد روستا را در پایین آمدن از صخره ها یاری می کند. شب می رسد، به اولین ایستگاه در لرستان رسیده ایم و دیگر تا خود تهران شب است و تاریکی. پیش از خواب به همت دکتر نظامی در یکی از کوپه ها مجدداً‌ کلاس کوچکی تشکیل می شود و آقای دکتر با لپ تاپ کوچکش عکس های زیبایی که در طول سفر گرفته است را به همسفران نشان می دهد و روی هر کدام از آن ها توضیحات و نکات مربوطه را توضیح می دهد.

سفر به سرزمین خوزستان بسیار دلنشین تر و جذاب تر از آن چیزی شده بود که پیش بینی می کردم و قطعاً تمام لحظه های خوب این سفر را مدیون حضور همسفرانی مهربان و خونگرم در کنار خودم بودم که با اینکه سفر به خوزستان اولین تجربه همسفری من با آن ها بود، هیچ گاه در کنارشان احساس غریبی نکردم، همواره در کنارشان لحظات شادی داشتم و به پاس محبت و صمیمیت بی دریغشان این سفرنامه را با افتخار به یکایک آن ها تقدیم می کنم و آرزوی شادی و توفیق روزافزون برایشان دارم.

اشتراک گذاری، ماندگاریست ...

دیدگاه ها

  1. سلام امید جان
    دقیقا هنگامی که شما سفرتون رو به خوزستان شروع کردید من به همراه چند تا از دوستان نیز خوزستان بودیم..
    من هم مثل شما واقعا از سفر به این استان لذت بردم..آفرین به شما میگم برای ارائه ی این گزارش دقیق و جالب…موفق باشی. :flower:

    1. نویسنده

      هیچ عجیب نیست که این شهرها را ندیدی، من هم هنوز بسیاری از نقاط شهر خودمونو ندیدم به روایتی مرغ همسایه واسه ما همیشه غازه!

      اما واقعاً زیبا و دیدنی است استان شما :shake:

    1. نویسنده

      دروود بر شما،
      اختیار دارید قربان، اگر اطلاع رسانی به موقع شما نبود شاید حالا حالاها و آن هم بدین شکل کم نظیر خوزستان را نمی دیدم
      سپاسگذارم :flower:

    1. نویسنده

      سلام محمد جان،
      لطف داری برادر :flower: تمام زحمت ها رو شما و بانو کشیدید و این برنامه ریزی و همراهی خوب شما بود که تونستیم چنین سفری داشته باشیم :shake: :shake:
      به امید دیدار :flower:

    1. نویسنده

      دروود آقای گهستونی،
      خیلی خیلی سپاسگذارم نسبت به تمام محبتی که نسبت به بچه های انجمن یوزپلنگ ایرانی داشته و دارید و متشکرم بابت میزبانی خوبتان و تمام تلاشی که جهت معرفی و ماندگاری شهر و سرزمین خود به خرج داده اید :flower: :resp: :flower:

    1. نویسنده

      دروود علی آقا
      دوباره رفتم ویکی پدیا را دیدم؛ نکته ای که فرمودید کاملاً صحیح است اما جالب اینجاست هرچه در گوگل گشتم عکسی از شادروان اهواز نیافتم!!! :thinking: و به گونه ای تمامی صفحات به شوشتر منتهی میشه
      البته ما در حال حرکت ماشین خرابه های پل شادروان را دیده بودیم و آنگونه که در خاطرم هست آن خرابه های پل قدیمی اهواز بسیار مشابه همین عکسی است که مربوط به پل شادروان شوشتر است. سعی می کنم در اسرع وقت تصویر پل شادروان اهواز را بیابم و این مورد را اصلاح کنم.
      بسیار سپاسگذارم از نکته سنجی شما :resp: :flower:
      در سفر بعدی به خوزستان اگر توفیق همراه بود حتماً دیداری از شهرهای نادیده ی این استان خواهم داشت :beat:

  2. آقای امید ترابی عزیز……امیدوارم که از سفرتان به خوزستان لذت برده باشید و مردم خوزستان میزبانان خوبی برای شما بوده باشند…ضمن تشکر از لطف بی دریغ شما به خاک این خطه لازم دانستم که مطلبی را که در باره آثار ترکش های باقیمانده از جنگ بر تنه ساختمان قدیمی دانشکده ادبیات ذکر کردید تصحیح نمایم…
    این ترکشها آثار باقیمانده از جنگ ایران و عراق نیست بلکه مربوط به بعد از جنگ و عملیات تروریستی سازمان مجاهدین خلق و مربوط به اگر اشتباه نکنم سالهای ۷۴ یا همین حدود ها میباشد که به کشته شدن دست کم ۳ نفر از همشهریان اهوازیمان شد.
    با تشکر موید و پیروز باشید

    1. نویسنده

      دروود بر شما،

      سپاس از لطفتان :flower:

      تنها اطلاعاتی که در این خصوص یافتم حاکی از انفجارهای دهه ۸۰ اهواز بوده که در آن ها چیزی در خصوص بمب گذاری در مجاورت دانشکده ادبیات و علوم انسانی ذکر نشده و آن گونه که در اینجا ذکر شده این دانشگاه برای مدتی پایگاه فرماندهی شهید مصطفی چمران در دوران جنگ ایران و عراق بوده. همچنین در جستاری که از دوستان داشتم، بمب گذاری در مجاورت دانشگاه را تصدیق نکردند.

      باز اگر مرجعی سراغ دارید لطفاً اطلاع رسانی فرمایید.

      از توجه و دقت نظر جنابعالی بسیار سپاسگذارم

  3. حق با وحید است.
    در سال ۱۳۷۴ بنده دانشجو بودم و از نزدیک شاهد ماجرا بودم.
    پشت دانشکده ادبیات (سه گوش) اداره قدیم اطلاعات قرار داشت (جنب پل نادری)
    آن موقع منافقین هنوز حملات شهری و گسسته ای داشتند
    بعث عراق هم به منافقین کمک کرده بود تا با خمپاره به آن اداره بزنند
    محل ارسال خمپاره یکی از محلات اهواز بود
    و هدف آنها هم آن اداره مذکور بود اما خمپاره به خیابان جنب دانشکده خورد (روبروی اداره دارایی) و چند عابر را شهید و مجروح کرد و ترکش هایش هم در دیوارهای قدیمی و زیبای دانشکده به یادگار ماند
    (ربطی به انفجارهای دهه هشتاد هم نداره که خود داستانی مفصل دارد)

پاسخ دادن به علی لغو پاسخ


:o :coffee: :P O:) ;) :shoot: :thumbs: :) :D -.- :cry: :devil: :beer: ^^ |) x( <3 :( B) :/