۳

راه بهشت

 

امروز در تخته سفید خوندم :

مردی با اسب و سگش در جاده ای می رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که این دنیا را ترک کرده و همچنان با دو جانورش پیش رفت.گاهی مدت ها طول می کشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در پیچ جاده، دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود.

رهگذر رو به مرد نگهبان کرد و گفت: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

مرد گفت: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

«چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه ایم.»

نگهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می خواهد بنوشید.»

«اسب و سگم هم تشنه اند.»

«واقعاً متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.»

مرد خیلی ناامید شد. چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می شد.

امتداد این یادداشت …

۳

چوپان


بعضی ها در نطفه شان چوپانی است.
فارغ از هر میزی که پشتشان می نشینند، هیچگاه نمی توانند مدیریت کنند … آنها فقط، چوپانی می کنند!