۶

اصفهان در جان

مخروبه کبوترخانه قدیمی ورزنه

 

اواخر دی ماه سفری با فراغ خاطر تمام داشتم به اصفهان. پس از مدت ها دوباره با شهرام طالعی عزیز و دوستان آنوبانینی همسفر می شدم و با دوستان جدیدی هم آشنا شدیم که برای مثال بخواهم بگویم می توانم از محمد رضا سمائی عزیز، عکاس تصویر بسیار زیبای چشمه های باداب سورت در وب سایت ویکی پدیا یاد کنم و البته بیش از تخصص دوستان شیوه ی حضورشان اهمیت داشت که هر یک از آن ها به نوبه ی خود واقعاْ در این سفر سنگ تمام گذاشته بودند.

صبح پنج شنبه، ۲۱ دی طبق برنامه به روستای قورتان در بخش بن رود شهر اصفهان رسیدیم. قلعه تاریخی این روستا به قدری عظیم هست که از ابتدای ورود به آن دیده شود و هم چنین ورود به قلعه و دیدن عمارت ها و راه های بسیارش به وضوح گواهی است بر اینکه پیش از به وجود آمدن بسیاری از شهرهای اصفهان همین روستای کنونی، شهر بسیار پر رونقی بوده است.

از بیرون دیدن کنگره ها و برج ها و دیواره های نسبتاً سالم قلعه، هر بیننده ای را دعوت به دیدن درون تنها قلعه دارای سکنه ایران می کند. با گروه به درون قلعه می رویم. ابتدا یک زن و مرد و چند کودک در حال کار کردن نزدیک یک آغل می بینیم. دیواره ی محدب آغل به ظاهر کوتاه است. از آن بالا می روم تا از ارتفاع بتوانم نگاه دقیق تری به محوطه وسیع قلعه و عمارت های درونش داشته باشم. بام ها و سقف های محدب و گنبدی شکل و به هم پیوسته و طاق های مسجدی اولین چیزهایی هستند که جلب توجه می کنند. گروه خود را برای صرف صبحانه آماده می کند اما من بی تاب برای دیدن این شهر مدفون در چوب و کاهگل! از آن ها جدا می شوم و می گویم زود برمی گردم در حالی که خودم هم نمی دانستم کی بر می گردم!؟

بی هدف و به قصد مکاشفه درون کوچه های قلعه به پیش می روم. دیوارهای کاهگلی و درب های چند صد ساله! تمام درب ها قفل شده اند. برخی به قفل های مدرن مزین شده اند و برخی نیز به قفل هایی موزه پسند! درب بازی نمی یابم و از آن مهم تر انگار واقعاً قلعه متروکه است و در این کوچه پس کوچه ها هیچ رهگذری را نمی یابم تا از وی بپرسم به کدام سمت بروم بهتر است!؟ به جایی می رسم که انگار پیش از این عمارتی بوده و اکنون مخروبه اش تلی بلند از کاهگل در مجاورت دیواری ساخته است. دیدنش مرا وسوسه می کند خودم را به پشت بام برسانم و می دانستم رسیدن به یک بام یعنی دسترسی به تمام بام های دیگر! از تل بالا می روم و دستم را روی دیوار می گذارم اما نه! این دیوار سست تر از آن است که بتوان از آن بالا رفت؛ باد نسبتاً تندی می وزید و کوچک ترین تخریب دیوار هزاران دانه شن را به سمت صورت روانه می کرد؛ منصرف شدم و به مسیرم ادامه دادم. در حین مسیر به دالانی رسیدم که عمود بر مسیر اصلی بود. به دالان وارد شدم و کمی که پیش رفتم متوجه شدم وارد یک ماز کاهگلی شده ام! راهروهای تو در توی خاموش و کمی ترسناک! برای آنکه گم نشوم سعی می کردم تصویر طاق ها و راهروها و حتی اشیاء و آشغال های اطراف آن ها را با دقت به ذهن بسپارم. در همین حین به راه پله ای بر خوردم که از میان دو دیواره بالا می رفت و ورود تشعع نور از بالای آن خود گواهی بر این بود که این راه رسیدن به بام هست؛ بسیار از یافتنش خوشحال بودم و خود را به آسانی به بام رساندم.

وقتی به پشت بام رسیدم اولین حس خوشایند این بود که دیگر به بام تمام خانه ها، حیاط ها و کوچه پس کوچه ها مسلط بودم و به راحتی می توانستم روی بام های کاهگلی در بین حصارهای کوتاه و بادگیرهای متنوع آغل ها و اتاق ها قدم بردارم. اطراف و دوردست ها به وضوح نمایان بود و رصد کردن جزییات قلعه به مراتب آسان تر شده بود. با احتیاط از ترس اینکه مبادا در حیاط ها کسی باشد به درونشان سرک می کشیدم، معماری های متفاوت حیاط ها، دیوارها و طاق ها برایم جالب بود. درون هیچ کوچه پس کوچه و دالان و حیاطی کسی را نیافتم.

امتداد این یادداشت …

۳

قاب خالی

Infinity

Photo by : Alex Greenshpun

 
روزها در جلوه های پیش رو، جای قابی خالی هست، نیست؟

قاب گمگشته درون جلوه ها، بی درنگ بسیار زیبا هست! نیست؟

ایستاده ام به دیدن دنیا و می دانم ،دنیای دیگری درون آن قاب هست، نیست؟

من که مبهوت از دیدن هستی ام، با این حال! هستی ام در درون آن قاب هست، نیست؟

به سی پاره، به عطر رزهای داغدار درونش قسم، قاب خالی، جای لبخندهایت هست، نیست؟

طرفه ای است قاب لبخندت و  خوب می دانم، جان شیرینم تا ازل در پی اش بی تاب هست، نیست؟

هر کجا روم می برم این قاب خالی را پیوسته با خود، اینچنین پیمودن راه، ره مجنون را رفتن هست، نیست؟

خزانه ای است برای قاب لبخندهایت ، جان دیوانه ای که دفینه اش، عشق دیرین به لبخندهایت هست، نیست؟

برای چشمانم بیاور بی همتا لبخندهایت را، خنده هایت را به تماشا نشستن، انتهای رسیدن به آرزوها هست، نیست؟